و دیگر هیچ نبود !!!

شب قدری دیگر و تنهایی و خدایم !!!!

سلام یازم منم با یه شب قدر دیگه و یه تنهایی دیگه .

البته نه تنهایی که تو فکرشو بکنی من خودم تنهام تنهای تنهای تنها .

تنها در آن سوی شبها . یادش بخیر شب قدر ۴ سال پیش !!!

چه شبهایی داشتیم و قدرشو ندونسته به اینجا رسیدم .

وای خدا با من جه میکنی ؟ من از اون بنده هاتم که هر جی میخوام بهم میدی تا صدامو نشنوی ؟ چرا تو منو یادت رفته ؟ میگن این شبا در رحمتت به روی همه بازه . به روی من گناهکار هم بازه ؟ واسه منم جایی هست ؟

منم میتونم تو رو حست کنم ؟ میتونم یگم منم خدایی دارم ؟ میتونم آدمایی که در حقم نامردی کردنو به خدام واگذار کنم ؟

تو منم جزو بنده هات حساب میکنی ؟

راستی خدا جون میدونی که منم هستم و خستم ؟ میدونی از همه آدمای نامرد و روزای نامراد خستم ؟

میدونی زندگی با آدماش برای من یه ماتمه ؟ میدونی تو این قصه زندگی من کسی با کسی آشنا نیست ؟

هیج کس نیمیدونه ! حتی تو . تو هم حواست به بنده های خوبته فقط .

کاش ٢٣ آبان ٨۵ از زندگیم خط میخورد که هیج وقت نبودم کاش اون روز میموندم شرکت . کاش یا مریض نبودم . کاش شرکتمون سرد نبود که مرخصی نمی گرقتم . وای کاش کاش کاش ....

چرا کاش های ما آدما تموم نمیشه ؟؟؟؟

خداجون امشبم یه شب قدر دیگه است . منم و تو و خودت و من .

٢ تایی تنهای تنها .

بذار دعای هرسالمو اول بگم .

این شبای عزیزو از دست ندیم .

همه ی کسایی که دلمونو شکستن ببخشیم

به همه ی اونایی که دوسشون داشتیم این فرصتو بدیم که ببخشنمون

برای همه ی اونایی که دوسشون داریم دعا کنیم .

تو این شبا که اشکای صاف و زلالتون می چکه رو گونه هاتون منم فراموش نکنید که سخت محتاج دعام .

خدایا کمکم کن . تنهام نذار . بهم آرامش بده . بهم صبر بده .

خدایا خدایا خدایا خدایا . جقدر صدات کنم که بشنوی ؟

بسه ؟

دیدی منو این پایین ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خدایا همه ی نیازمندارو بی نیاز کن از هر چی که میخوان . مریضا رو شفا بده ! مامانم ، بابام ، خواهرم ، همه ی خانوادم رو مراقبت کن حتی اگه من نبودم .

باید وصیت کنم که اگه من نبودم شبای قدر یکی بیاد و اینجا رو بروز کنه

یعنی ممکنه من شب قدر دیگه اینجا نباشم ؟

 


نوشته ي melody در ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ در شنبه ٢۱ شهریور ،۱۳۸۸

یادش بخیر

روزای سیاه چرا تمومی ندارن ؟؟؟؟

هر روزی که میگذرونیم فکر میکنیم خیلی روز بدیه اما فردا که میشه فکر میکنیم که دیروز چقدر بهتر از امروز بوده . اما آخه خداجون تو که بنده هات رو میشناسی همیشه و در هر حالی ناشکرن اما من ناشکری نمیکنم خسته شدم . از این تکرار هر روز خسته شدم . دیگه نمیدونم که چی کار باید بکنم . نمیدونم کدوم را درسته که برم جلو . مثل یه آدمی شدم که نه راه پس داره نه راه پیش دیگه بریدم . خدایا .

دیگه زندگی هیچ چیز جالب و قشنگی نداره از نشرم . دنیا دو رنگ شده یا سفیده یا سیاه . که ادمایی که سفیدن خیلی کمن حتی خود من هم سیاه شدم . مثل کلاغ رو سیاه تو قصه های مدربزرگ .

آخ یادش بخیر . کاش میشد صبح چشام رو باز کنم ببینم همه اینا که دیدم کابوس بوده و هنوزم تو اون خونه قدیمی زندگی میکنم تموم عشق و ذهنم  این باشه که ظهر شه و مامانم بخوابه تا یا همبازی بچه گیام بریم رو پشت بوم آب بازی و همش هم بترسیم که نکنه مامانم بیدار شه و دعوامون کنه . وای کاش میشد هنوز روپشت بوم خونه ماشین سه ضرب بازی کنیم . حیف که چه روزایی گذشتن و ما قدرش رو ندونستیم . الان خیلی بیشتر از اون موقع پول دارم جایگاه دارم آدم دو رو برم دارم اما میخوام همون ملودی 17 سال پیش باشم که هنوز منتظره تا مهر بشه و بره مدرسه برای بار اول . تموم ذوقش این باشه که با مداد رنگیاش تو دفتر نقاشیش نقاشی بکشه .

حیف . حیف که گذشت و نفهمیدیم که چه روزایی رو چه جوری و با چه قیمتی از دست دادیم .

زندگی خسته شدم از دستت . میام سر کار خستم . میرم خونه خستم . میخوابم وقتی بیدار میشم خستم . میرم مهمونی خستم . میرم بیرون خستم . آخه پس من کی خسته نیستم و میتونم از زندگیم لذت ببرم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

کی ؟؟؟؟؟


نوشته ي melody در ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ در دوشنبه ۸ تیر ،۱۳۸۸

یه عالمه ناراحتی و غصه و دلتنگی

بازم من اومدم با یه کوله بار پر از غم و غصه و نارحتی و دلتنگی!

یه روزی یکی بهم گفت میدونی چرا وقتی بلاگتو میخونی دلتنگ میشی چون همیشه وقتی ناراحتی میای می نویسی . راست میگه تو شدی سنگ صبور و گوش شنوای من هر وقت از هرکی دلم میگیره یا از هر جا نا امید میشم میام پیش تو . اما  هیچ کسو ندارم که حتی حرفامو بشنوه همه فقط به فکر خودشون هستن خوب میدونم که این رسم زندگیه که هر کی فقط به فکر خودشون باشن اما آخه من دیگه بریدم دیگه نمی تونم تحمل کنم دلم از دست همه گرفته قلبم شکسته دستم حتی به نوشتن هم نمیرفت دلم هیچی نمیخواد حتی دیگه گشتن و خرید کردن و مسافرت و زندگی آروم هم راضیم نمیکنه انگار رسیدم به اونجایی که دیگه نمیدونم برای چی زنده ام یا حتی برای چی میام سرکار اصلا زندگی که همینجوری داره میره پس چرا من خودمو بکشم ؟ هر کاری می کنم همونی میشه که خودش میخواد یا به قول همه همونی که تقدیرمونه !!

اما من نمیتونم دیگه ، دیگه بریدم دیگه تحمل ندارم دیگه میخوام برم یه گوشه بشینم و فقط خودم باشم و خودم بشینم فکر کنم ببینم که باید چکار کنم ببینم که کجای زندگیم و کجاش میخوام باشم و جرا اینجام ؟

پس این همه تلاش که میکنم چرا باز همینقدر و همینجور موندم ؟

انگار هی تند تند راه میرم اما وقتی وایمیسم که ببینم چقدر راه دیگه مونده میبنم ای بابا هنوز سر جایی اولم موندم و تکون نخوردم . این خیلی عذاب آوره که برسی به فلسفه پوچی جایی که میفهمی هیچی این زندگی ارزش حتی جنگیدن هم نداره حتی ارزش اینکه اعصابت رو هم خرد کنی نداره . یهو به خودت میای میبین که حتی دوستای به قول خودشون صمیمیت هم کنارت نیستن و تنهایی و بازم مثل همیشه همدم اشکهات یا فرمونه ماشین و یا بالشت .

خیلی سخته که تمام احساستو به یه نفر بدی و هیچ توقعی نداشته باشی اما چیزی که ازش ببینی فقط احساس برتری و ترحم و غرور بیش از حد به خودش باشه . اونوقته که درختی وجودت که تازه تازه جون گرفته و داره قد میکشه انگار که تند باد بهش حمله کرده میشکنه خرد میشه و شاید دیگه هیچوقت ترمیم نشه یا اگرم بشه اینقدر طولانیه که ممکنه باز یادت بره دفعه قبل  چطوری و با چه طوفانی شکستی .

خدایا ازت میخوام بهم صبر بدی و تحمل درک این مسایل زندگیمو . تحمل و درک ندونسته هایی که تو بهشون میگه سرنوشت و تقدیر . بذار بفهمم که حکمتت چیه من تحملم تموم شده . خستم خستم از هر چی آدمه تو دنیا دلم میخواد سرمو بزارم رو زانوات و اینقدر گریه کنم که سبک شم که دیگه با هر یه حرفی بغض تو گلوم جمع نشه و دوباره قوتش بدم .

خدایا کمکم کن کمکم کن که بتونم از این کوه آزمایش آروم آروم و با احتیاط بیام پایین میدونم که تنهام نمیزاری مثل همیشه که نذاشتی .....


نوشته ي melody در ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ در یکشنبه ٤ اسفند ،۱۳۸٧

بازم یه جشن دو نفره واسه تولدم !!!

بعد از یکسال دوری اینم سومین شب قدر و سومین شب تولدم که توی بلاگم جشن میگیرم . یه جشن خیلی کوچیک و دو نفره . من و تو با خاطره یه نفر . یه نفری که خیلی دوره خیلی خیلی

میدونم که اینارو سالهای پیش هم گفتم اما بازم میخوام بگم تا هم من بدونم هم تو و یادمون نره که یه روزی چی بودیم و حالا چی !

به سراغ من اگر میایی ای مهربان چراغی بیاور و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم . روز تولدم فقط یادآور دوستان خوبمه .

این شبای عزیز و از دست ندیم

هر کسی که دلمونو شکسته ببخشیم

به بقیه این فرصتو بدیم که برامون دعا کنن

برای همه ی اونایی که دوسشون داریم دعا کینم

 

خدایا تنهام نذار مثل همیشه


نوشته ي melody در ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ در دوشنبه ۱ مهر ،۱۳۸٧

شبهای عزیز و فرصتهای دوباره....

سلام اینم دومین شب قدری که اینجام . ای خدای بزرگ نمیدونم چرا تو این شبا اینقدر بی قرارم . میدونم که دیگه هیچکس اینجارو نمیخونه واسه همینم هست که دوست دارمش و میام و مینویسم . خداجونم چند تا دعا دارم واست تو این شب عزیز میدونم که هیچ کسی رو بی جواب نمیذاری .

اول از همه ازت میخوام که همه مریضا رو شفا بدی .

بعدش ازت میخوام خونوادمو سالم نگه داری برام .

بعد از اونا ازت میخوام که هر چی آدم گرفتاره رهاشون کنی .

بعدش از همه اینا ازت میخوام که محمد هر جا که هست سالم نگهش داری وموفق . میدونم که میدونی که چقدر برام مهمه .

آخر از همه اینا هم ازت میخوام که راه درست زندگیمو بهم نشون بدی .

خدایا به همین شب عزیز قسم کمکم کن .

شایدم واسه تجدید بد نباشه که بگم که

این شبای عزیزو از دست ندیم

هر کسی که دلمونو شکسته ببخشیم

به بقیه این فرصتو بدیم که برامون دعا کنن

برای همه ی اونایی که دوسشون داریم دعا کینم .


نوشته ي melody در ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ در چهارشنبه ۱۱ مهر ،۱۳۸٦

تولدم مبارک !!!

روز تولدم فقط یاداوری دوستای خوبمه.

اگر به خانه من آمدي

براي من اي مهربان، چراغ بياور 

 و يک دريچه که از آن 

 به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم


نوشته ي melody در ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ در یکشنبه ۱ مهر ،۱۳۸٦

يه جشن دو نفره واسه خودم و وبلاگم !!!

سلام بازم من اومدم

اينم دومين سالگرد تولدم اينجا

ميدونم كه اينجا متروكه شده و كسي ديگه بهش سر نميزنه اما واسه دل خودم مينوسيم

خودم و خودم

يه چند روزي بود كه دلم از يه نفر گرفته بود

اما الان كه اومدم اينجا كدورتام رو گذاشتم و اومدم و از هيچكي ناراحت نيستم

تو اين شب يعني شب تولدم منتظر دو نفر بودم كه بهم فقط يه تبريك بگن

كه هر دوتاشون هم يادشون رفت

اما اشكالي نداره

مهم خودم هستم و خودم كه از حالا به بعد قدر خودم رو بيشتر ميدونم

خدايا ميدونم كه تنهام نميزازي

همينطور كه تو اين ۲۲ سال نذاشتي

 


نوشته ي melody در ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ در شنبه ۳۱ شهریور ،۱۳۸٦

و باز هم ....

خوشحالم كه الان به اون آرامشي كه ميخواستم برسم رسيدم

خدايا فقط نميخوام عروسك باشم

كمكم كن

پايان زندگي يك گربه هم بد نيست

شايد مقايسه جالبي نباشه اما دوست دارم يادم باشه كه چرا و كي

خدا ميدونم كه مثل هميشه تنهام نميزاري مثل هميشه

پس بمون و باهام باش


نوشته ي melody در ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ در جمعه ٩ شهریور ،۱۳۸٦

و اما آخر ..

اول از همه يه تسليت بايد بگم به ايليای عزيز

بخاطر فوت ناگهانی دوست خوبمون پويا

شايد شروع خوبی نبود برای يک پست

اما هميشه همه چيز اونجوری که ما ميخوايم پيش نميره

مثل  الان من ، من الان به اونجايی رسيدم که نبايد برسم

زندگی يکنواخت ، روزها يکجور همه ميان و ميرن

همه هم تحمل ميکنن واسه اينکه فقط گفته باشن که زندگی کردن

منم هستم يه جايی زير همين آسمون خدا

فقط با يه دلی که قدر غم و غصه هاشو خدا ميدونه و خدا

سيمای عزيز و دوستداشتنی : تو اين مدت خيلی خيلی دوست داشتم و مثل يه خواهر خوب برام بودی اميدوارم که هر جا هستی خوب و خوش باشی .

مژده مهربونم : که هر دفعه با حرفای دلگرم کننده ات اميدوارم کردی اميدوارم هر روزت در کنار عليرضا روزای زيباتری داشته باشی .

ويدای گلم : دوست خوبم خيلی دوست دارم بخاطر تموم اين مدت که اذيتت کردم منو ببخش .

دريای خوبم : به خدا خيلی گلی . دلم برات يه دنيا تنگ شده . کاش هنوز همون روزای اولی بود که باهم دوست شده بوديم .

کتونی عزير : ممنون بابت اين مدت . اميدوارم تو اين دنيای بزرگ هر چی ميخوای زوده زود بهش برسی.( مخصوصا مموليت )

ممول عزيزم : مواظب خودت و محمد باش . ايشالا که روزای زيبايی داشته باشيد .

پروف بی معرفت : ايشالا هر جا هستی خوب باشی و هر روز موفق تر از روز پيش . عقايد جالبی داشتی که اميدوار کننده بود برام .

داريوش عزيز : که مثل برادر بزرگتر هميشه راهنماييم کردی ازت ممنونم .

حميد جان : خيلی دوست داشتم که باهات کورث بذارم اما مثل اينکه روزگار نخواست . ايشالا که تو امتحان ارشد موفق بشی .

سعيد عزيز: خوشحالم که تو رو خوشحال ميبينم و امديوارم هر روز شاهد پيشرفتهای بيشتری تو زندگيت باشيم .

شادی دوستداشتی : عزيزم خيلی وقته که ازت خبر ندارم تو هم سرگرم درس و زندگی هستی ايشالا که خوش باشی .

صحرا جونم : تو هم اميدوارم که روزای زيبايی رو در پيش رو داشته باشی .

وبلاگمو نميبندم چون هر پستی که نوشتم يادآوری يه روزه . خوب يا بد

تموم صفحات زندگی بسته شد

با يه دنيا مهربونی از همه دوستای گلم خداحافظی ميکنم

خدايا من هنوزم بهت احتياج دارم پس تنهام نذار

 

خداحافظ همين حالا

همين حالا که من تنهام

خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام

خداحافظ  کمی غمگين

به ياد اون همه ترديد

به ياد  آسمونی که منو از چشم تو ميديد

اگه گفتم خداحافظ نه اينکه رفتنت ساده است

نه اينکه ميشه باور کرد دوباره آخر جاده است

خداحافظ واسه اينکه نبندی دل به روياها

بدونی که بی تو و با تو همينه رسمه اين دنيا

خداحافظ

خداحاغظ

همين حالا

خداحافظ

خداحافظ

همين حالا


نوشته ي melody در ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ در جمعه ۸ دی ،۱۳۸٥

تولدت مبارک ...

 

اينم به بهونه تولد يه دوست خوب

تو امشب وارد بيست و چهارمين سال زندگيت مي شوی  و بار هم مثل هر سال احساسات يكروزگي خود را مرور مي كنی .احساساتت ذره اي تغيير نكرده و روحت مثل هميشه در درك گفته هاي تو عاجز مانده !!! بيست و چهار سال از اين اتفاق مي گذرد ...  
و من هنوز هم درك نكرده ام كه چرا انسانها معتقدند لحظه تولد زيباترين لحظه زندگي ست !! کودکی ات را به خاطره بسپر ، نوجوانی را پشت سر نهادی ، به جوانی رسيدی ، حربه ی کودکيت اشک و حربه ی نوجوانيت فغان بود ،اما .... اکنون  حربه ای نداری . اما نه ... كمي بيشتر كه فكر  كنی نقطه هاي روشني در ذهنت احساس مي كنی  و صداي ضربان قلبت را مي شنوی كه بلندتر شده انگار وجود نزديك کسی را به تو گوشزد مي كنند . 

و تو باز هم متوجه نشدی كه من تنهای تنها در آن گوشه چشم به چشمهايت دوختم که از  اعماق وجودم اين شب رو به تو تبريک بگم.

تولدت مبارک

 


نوشته ي melody در ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ در دوشنبه ٤ دی ،۱۳۸٥